تبلیغات
طنز و حکمت - داستان طنز
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ من چیست؟






آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

جمعه 13 مهر 1386
داستان طنز

۳) شرکت [...]

زمینه فعالیت: والله ما كه نفهمیدیم!

طریقه آشنایی: آگهی روزنامه

در آگهی روزنامه شهرستانی بعنوان محل كار نوشته شده بود كه اگر افتخار می‌دادیم و می‌رفتیم حدوداً هر روز ۱۴ ساعت در راه می‌بودیم تا به محل كار برسیم، بنابراین از اولش هم روی این شركت زیاد حساب نمی‌كردیم. اصولاً ما خیلی‌ها را تحویل نمی‌گیریم، یكی‌اش هم همین شركت است.

ما به شركتهای 2 و 3 و 4 در یك روز سر زدیم. از شركت 2 كه آمدیم بیرون یك‌ راست رفتیم سراغ این یكی، البته دفتر مركزیش در تهران.

در آگهی‌ها معمولاً اشاره‌ای به نوع فعالیت شركت نمی‌شود، خانمهای منشی هم ماشاءالله آنقدر تند تند حرف می‌زنند و خداحافظی می‌كنند كه نگو! گویی توطئه‌ای است كه ما را حتماً بكشانند آنجا! بنابراین وقتی برای استخدام به جایی مراجعه می‌كنیم، نوعاً نمی‌دانیم كدام گوری داریم می‌رویم مگر آنكه خلافش ثابت شود!

راستش ساختمانی كه دفتر این شركت در آنجا مستقر است بیش از حد تابلو است، ولی ما به دلایل امنیتی نمی‌توانیم خیلی قضیه را بشكافیم! اما همین‌قدر بگوییم كه واحدهای این ساختمان تجاری حالتی شبیه به اتاقهای هتل دارند، یعنی واحدهای دربسته‌ای هستند با درهای چوبی كوچك، و هر واحد متعلق به شركتی است كه اگر دوست داشت در را باز می‌گذارد و الا عموماً درها بسته‌اند. حالا بماند كه در طبقه موردنظر هرچه گشتیم واحد مزبور را نیافتیم و نهایتاً دریافتیم كه باید از یك پنجره‌ای پرید آنور تا به محل حادثه رسید!!

خلاصه به هر جان كندنی بود واحد را پیدا كردیم و زنگ زدیم.

نوجوانی پیرهن مشكی با موهایی كه دور از جان انگار گاو لیس زده باشد و در چشمهایش می‌شد خیلی چیزها را دید[!!] درب را گشود. عرض كرد: «بله». وسعت واحد آنقدر زیاد بود كه از همان لای در تقریباً كل دفتر پیدا بود. فرمودیم: «در رابطه با آگهی استخدام اومدم». نوجوان به كناری رفت و همزمان یكی از خانمهایی كه لابلای در بود ما را به داخل فراخواند.

داخل كه رفتیم دیدیم یك كامپیوتر اینور است و یكی آنور، و پشت هر كدام یك خانم. خانمها نمی‌دانیم مقنعه یا روسری یا چه داشتند، خلاصه مو نداشتند! (گیج نشویدها.. هنوز هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده). یك جوانكی هم آنجا نشسته بود كمی‌تُپل‌مُپل با عینك گرد و باقی قضایا، از آن تیپهایی كه تخصصشان این است كه فرزند ابوی‌شان هستند!

یكی از خانمها بعد از ادای احترام عرض كرد: «اون اتاق تشریف داشته باشید». تشریف بردیم آن اتاق. خالیِ خالی بود، یعنی خالی از آدم، و الا خیلی چیزها آنجا بود، از جمله یك میز پدر مادر داری كه چرم‌دوزی رویش عین بالش بود! حالا ما را می‌گویید؟! هنوز نمی‌دانیم این شركت چه غلطی می‌كند! حسابی دور و اطرافمان را نگاه كردیم،‌ دیدیم به در و دیوار سنگ و كلوخ از انواع مختلف چسبانده‌اند و روی یك فیبری نوشته شده Art Stone [...] قضیه را گرفتیم، این تشكیلات كوه می‌كنند. یك 5 دقیقه‌ای آنجا تشریف داشتیم تا خانم مربوطه آمدند با یك ورق كاغذ در دست. كاغذ را تقدیم كردند و بال‌بال می‌زدند كه برای‌مان خودكار هم بیاورند، فرمودیم: «خودكار داریم». یك چیزهایی عرض كرد و رفت.

فرم را كه ملاحظه فرمودیم دیدیم بالایش نوشته: «درخواست استخدام در شركت الكل‌سازی [...]»!!! بعد از مدتی سرگشتگی شروع به پر كردن فرم طبق روال گذشته نمودیم. یك سؤال دیدیم كه دیگر جوش آوردیم، نوشته بود:‌ «آیا حاضرید سفته یا چك در اختیار شركت قرار دهید»!! با صدای بلند فریاد زدیم در دلمان: «مردكه مگر دزد گرفته‌ای؟!! آمده‌ایم كار كنیم. سفته و چك دیگر چه صیغه‌ای است؟!!»
كمی‌رفتیم پایین‌تر دیدیم قسمتی در نظر گرفته شده برای مشخص كردن اینكه جزء خانواده شهدا، ایثارگران و... هستیم یانه؟ با خودمان گفتیم: شركت خصوصی كه این چیزها را در فرمش بگنجاند لابد یك اعتقاداتی دارند رؤسایش، خوب شد ریشمان را صاف و صوف نكرده‌ایم و اگر طرف با ذره‌بین به جان فك و آرواره‌هایمان بیفتد یك چیزهایی آیدش می‌شود! در همین افكار بودیم كه یكدفعه یك پاچه‌ای در راهرو توجه‌مان را جلب كرد! پاچه‌ای گشاد، بنفش رنگ، با پارچه‌ای شل و ول و لَخت عین كفنی‌های كافور نزده!

نگاه كه كردیم (البته زیاد نگاه نكردیم‌ها...) دیدم آقایی است با كفش نوك‌تیز، شلوار پاچه گشاد بنفش رنگ، دور از جان كمر باریك، با موهای بلند طلایی یا قهوه‌ای یا آجری رنگ،‌ و گوشوار حلقه‌ای در گوش!! شنیده بودیم می‌گوین آخر زمان آقایان شبیه خانمها می‌شوند و برعكس، اما باور نمی‌كردیم! فرمودیم (در دلمان): «آخر زمان شده! آقا هم اینقدر خانم می‌شود؟!!»

فرم را پر كردیم و رفتیم بیرون دادیم به یكی از خانم منشی‌ها. بعد از آن آقایی كه فرزند پدرشان بودند و آن خانم منشی پرسیدیم: «ببخشید من هنوز نمی‌دونم برای چه كاری فرم پر كردم، اول كه اومدم داخل فكر كردم كار شركت در زمینه سنگهای تزئینیه ولی فرم برای كارخونه الكل‌سازی بهم دادین! می‌شه یه توضیحی بدین؟» این آقا و خانم مدام روی دست هم بلند می‌شدند كه به ما توضیح دهند قضیه چیست، ولی زبانشان قاصر بود! آقای فرزند پدر عرض می‌كرد: «ما شركت بزرگی هستیم در زمینه‌های مختلف كار می‌كنیم... الكل‌سازی به اون شكل نیست كه[!]، سرم و تجهیزات انتقال خون و... فكر می‌كنم شما رو برای راه‌اندازی كارخونه می‌خوان». فرمودیم: «پس هنوز كارخونه راه نیفتاده؟» خانم عرض كرد: «چرا راه افتاده، اونجوری كه نه!!» خلاصه بنا شد ما مدتی در همان اتاق كذایی تشریف داشته باشیم تا آقایی كه هنوز ما را زیارت نكرده‌اند و در آن یكی اتاق دربسته مهمان دارند، برایمان توضیح دهند.

در طول این مدت آن آقای پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند، چند بار بین آنجا و اتاق مهمانی[!] رفت و آمد كرد!! یكی از خانمها فرم ما را برد داخل اتاق مهمانی و پس از مدتی برگشت و عرض كرد: «این قسمت را حتماً پر كنید(اشاره به قسمت حداقل حقوق درخواستی كه مرقوم فرموده ‌بودیم: مطابق ضوابط شركت)». فرمودیم: «خوب من چقدر بزنم؟! هرچی بیشتر بهتر». عرض كرد: «حالا همون حداقل مقداری كه مد نظرتونه». ما هم دیدیم اینها جنبه ندارند، نامردی نكردیم و نوشتیم 250000 تومان.

حدود سه ربع منتظر بودیم تا مهمانی حضرت آقا تمام شود! در همین اثنا آن آقای پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند چند بار دیگر رفت و آمد كرد و نهایتاً در كمال ناباوری مشاهده فرمودیم كه نامبرده در حال پوشیدن لباسی سیاه رنگ، بسیار شبیه به مانتو می‌باشد و پس از چندی یك چیزی شبیه به روسری، شال، چه‌می‌دانیم چه، سرش كرد و رفت!!!!

نه دیگر! یك چیزی هم از آخر زمان گذشته. مردكه! مو گیس می‌كنی، بخورد توی سرت، پاچه‌ات گشاد است به درك، گوشوار می‌پوشی به جهنم، دیگر مانتو و روسری پوشیدنت چه بود؟؟!!

بعد از چند بار غرغر به مناسبت تاخیر آقای مهماندار، ناچار به حالت قهر از آنجا زدیم بیرون. منشی مربوطه به‌ پایمان افتاد بلكه صبر كنیم تا آقای مهماندار را در جریان بگذارد. ما هم فرمودیم: «اگر كاری داشتند تماس بگیرند.» دوباره التماس كرد، ما هم دلمان به رحم آمد و ایستادیم. رفت داخل و برگشت و عرض كرد: «با شما تماس می‌گیریم.»

با توجه به اینكه اصلاً به‌شان رو نداده‌ایم، این جماعت نیز هنوز موفق به عرض ارادت نگردیده‌اند!

ادامه دارد

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari

 Tehran Forecast


script language="JavaScript"> //Static analog Clock by kurt.grigg@virgin.net //Script featured on JavaScript Kit //http://javascriptkit.com fCol='white';//face colour. sCol='yellow';//seconds colour. mCol='white';//minutes colour. hCol='white';//hours colour. H='....'; H=H.split(''); M='.....'; M=M.split(''); S='......'; S=S.split(''); Ypos=0; Xpos=0; Ybase=8; Xbase=8; dots=12; ns=(document.layers)?1:0; if (ns){ dgts='1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12'; dgts=dgts.split(' ') for (i=0; i < dots; i++){ document.write('

'+dgts[i]+'
'); } for (i=0; i < M.length; i++){ document.write(''); } for (i=0; i < H.length; i++){ document.write(''); } for (i=0; i < S.length; i++){ document.write(''); } } else{ document.write('
'); for (i=1; i < dots+1; i++){ document.write('
'+i+'
'); } document.write('
') document.write('
'); for (i=0; i < M.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') document.write('') document.write('
'); for (i=0; i < H.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') document.write('
'); for (i=0; i < S.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') } function clock(){ time = new Date (); secs = time.getSeconds(); sec = -1.57 + Math.PI * secs/30; mins = time.getMinutes(); min = -1.57 + Math.PI * mins/30; hr = time.getHours(); hrs = -1.57 + Math.PI * hr/6 + Math.PI*parseInt(time.getMinutes())/360; if (ns){ Ypos=window.pageYOffset+window.innerHeight-60; Xpos=window.pageXOffset+window.innerWidth-80; } else{ Ypos=document.body.scrollTop+window.document.body.clientHeight-60; Xpos=document.body.scrollLeft+window.document.body.clientWidth-60; } if (ns){ for (i=0; i < dots; ++i){ document.layers["nsDigits"+i].top=Ypos-5+40*Math.sin(-0.49+dots+i/1.9); document.layers["nsDigits"+i].left=Xpos-15+40*Math.cos(-0.49+dots+i/1.9); } for (i=0; i < S.length; i++){ document.layers["nx"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(sec); document.layers["nx"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(sec); } for (i=0; i < M.length; i++){ document.layers["ny"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(min); document.layers["ny"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(min); } for (i=0; i < H.length; i++){ document.layers["nz"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(hrs); document.layers["nz"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(hrs); } } else{ for (i=0; i < dots; ++i){ ieDigits[i].style.pixelTop=Ypos-15+40*Math.sin(-0.49+dots+i/1.9); ieDigits[i].style.pixelLeft=Xpos-14+40*Math.cos(-0.49+dots+i/1.9); } for (i=0; i < S.length; i++){ x[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(sec); x[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(sec); } for (i=0; i < M.length; i++){ y[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(min); y[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(min); } for (i=0; i < H.length; i++){ z[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(hrs); z[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(hrs); } } setTimeout('clock()',50); } if (document.layers || document.all) window.onload=clock; //--> ONE STEP TO INSTALL PROPER DATE: 1. Add the first code to the BODY of your HTML document --> http://www.hadikazemiweb.blogfa.com