تبلیغات
طنز و حکمت - داستان طنز
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ من چیست؟






آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

جمعه 13 مهر 1386
داستان طنز

۴) شرکت [...]

زمینه فعالیت: تهویه مطبوع

طریقه آشنایی: آگهی روزنامه

سكانس اول: از شركت 3 كه با عصبانیت خارج شدیم، یك راست آمدیم سراغ این یكی. خانمی‌كمی‌جا افتاده منشی بود. ما را هدایت كرد به اتاقی دیگر، دیدیم دور از جان یك پسره‌ای هم پیش از ما نشسته آنجا و دارد فرم پر می‌كند. ما هم مشغول شدیم! یك دفعه یك آقایی كه ظاهرش شباهت غریبی به همان آقای پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مورد 3 داشت، با این تفاوت كه این یكی بدون گوشوار و موهایش هم كمی‌تاس‌تر از ما بود، وارد شد و ادای احترام كرد. بعد آن جوانكی كه پیش از ما فرم پر می‌كرد فرم را تحویل داد و یك صحبت‌هایی بین طرفین رد و بدل شد. فهمیدیم كه طرف كارشناس ارشد است از دانشگاه [...] و باقی قضایا كه كلی عصبانی شدیم! بعد او رفت و ما فرم را تحویل دادیم.

یك چیزهایی هم از ما پرسید، ازجمله خواست قسمتهای اصلی یك سیستم تبرید (مثلاً یخچال) را برایش شرح دهیم تا یاد بگیرد، ماهم بعد از كمی‌مِن و مِن یك چیزهایی بین یخچال و نیروگاه سر هم كردیم و تحویلش دادیم (آخر یخچال و نیروگاه خیلی شبیه هم‌اند. اِ.. راست می‌گوییم بابا، چرا فحش می‌دهید؟!) اما فوری فهمیدیم چه فرمایشی كردیم و سر و ته قضیه را بلافاصله هم آوردیم تا مبادا مطلب در ذهن آن طفلك غلط جا بگیرد و پس‌فردا مدیون باشیم.

بعد از تبادل یك سری صحبتهای ناموسی، عرض كرد: «شما اینجا (در قسمت میزان حقوق درخواستی) نوشته‌اید مطابق ضوابط شركت! ضوابط شركت ما ماهی 140000 تومان خالص حقوق دریافتی است، البته 3 ماه اول چون حالت كارآموزی دارد 110000 تومان است، شما با این میزان موافقید؟» ما هم كه «كار ندیده» بودیم یك چیزهایی در مایه‌های «بله» فرمودیم. بعد عرض كرد: «ما اینجا سفته هم می‌گیریم كه شما اگر بخواهید بروید جای دیگر باید 6 ماه قبل از رفتن استعفاء دهید تا ما بتوانیم نیرو جایگزین كنیم. شما حاضرید سفته بگذارید؟» ما هم كمی‌احساس مهم بودن به‌مان دست داد و قسمتی از فحش‌هایی كه به شركت 3 داده بودیم پس گرفتیم، و فرمودیم: «بله». عرض كرد: «سفته حول و حوش دو سه میلیون می‌گیریم چون كسانی بوده‌اند كه رفته‌اند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند... » فرمودیم: «مانعی ندارد!!»

سكانس دوم: روزی از زیارت رفیق «چاخ»‌مان كه باز هم مرخصی گرفته بود و ... برگشتیم. دیدم اهل بیت می‌گویند: احدی از شرکت [...] زنگ زده و پیغام گذاشته كه با آنها تماس بگیرید.

حالا همه این تحولات در زمانی اتفاق می‌افتاد كه ما منتظر نتیجه كنكور كارشناسی ارشد بودیم، و ته دلمان می‌گفتیم بهتر است كار پیدا نشود، آن هم كاری اینچنین كه طبق عرایض آن آقاهه چنانچه می‌خواستیم اول مهر سر كلاس فوق باشیم، باید پیش از استخدام استعفاء می‌دادیم!! خلاصه تماسی گرفتیم و قرار شد به‌شان سر بزنیم.

سكانس سوم: به‌شان سر زدیم. نمی‌دانیم یك ذره خاك از كدام گوری بلند شده بود كه رفت داخل گلوی مباركمان و به محض ورود به شركت یك ریز سرفه می‌زدیم، آن هم به مدت نیم ساعت. نامردها، كسی آنجا یك لیوان آب هم نداد دستمان! منشی هم منشی‌های جا نیفتاده!!

ما این دفعه حواسمان را خیلی جمع كرده بودیم، آخر می‌دانید استخدام شدن یك جورهایی شبیه به مبارزه است! باید حركت بعدی حریف را پیش‌بینی كنید تا كم نیاورید. دوباره رفتیم اتاق قبلی پیش ‌آقای قبلی. آقای قبلی ادای احترام كرد و رفت داخل راهرو ظاهراً دنبال كسی، ما هم از فرصت استفاده كرده و اتاق را حسابی و بسیار تیزبینانه برانداز كردیم. همزمان كه مشغول پیش‌بینی حركات بعدی و حتی بعدی‌تر حریف بودیم، صدای آقای قبلی به گوشمان آمد كه كسی را صدا می‌زد و می‌گفت:‌ «آقای مهندس! تشریف بیارین». فوری دوزاری‌مان افتاد، كسی را صدا می‌زد كه بیاید با ما مصاحبه كند. مشغول مرور سوالات احتمالی مهندس فوق بودیم كه آن آقا دوباره طرف را صدا زد: «آقای مهندس! تشریف بیارین». حالا ما هزار چیز در ذهن‌مان می‌گذرد، یكی‌ا‌ش هم اینكه: «پس این مهندس كدام گوری است كه تشریف نمی‌آورد؟!!»

همچنان اوضاع را زیر نظر داشته و مشغول تحلیل بودیم كه ناگهان آقای قبلی در آستانه در ظاهر شد، سیخ سیخ در چشمانمان نگاه كرد و عرض كرد: «آقای مهندس! تشریف بیارین». ما با یك حركت پیش‌بینی نشده مواجه شده بودیم! «یعنی منظور این مردكه چیست؟!!» كمی‌مكث كرده، سرمان را خارانده و: «مَااااااااا....!! ما را می‌گوید؟!» آخر اولین بار بود كه ما را اینجوری صدا می‌زدند! پیش از این هركس به‌مان می‌گفت: «مهندس» داشت سیخ می‌زد، كلاس می‌گذاشت، متلك می‌گفت،... خلاصه شوخی می‌كرد! ولی این یكی لحنش خیلی خفن بود! كلی به‌مان برخورد.

ما را برد داخل اتاق دیگری پیش یك آقای بشدت غضبناك به نام مهندس [...]، مدیرعامل شركت!! حالا در تمام این مدت ما همچنان داشتیم سرفه می‌فرمودیم. ما چیزی حول و حوش ۲۰ دقیقه جلوی چشم ایشان نشسته بودیم و سرفه می‌زدیم، و نامبرده هم كاغذی را خط خطی می‌كرد! بالاخره كار ما و ایشان تمام شد و شروع به گفتگو كردیم! بعد از مختصری تكرار مكررات، آدرسی داد و كروكی‌ای كشید و... كه شنبه 17/2 بیایید اینجا مشغول شوید و بعد از چند روز مدارك و «سفته» را ازتان می‌گیریم.

ما هم كه نمی‌خواستیم گیر بیفتیم فرمودیم: «اگه امكان داره كمی‌دیرتر بیام، چون الان دنبال كارهای گواهینامه هستم و ...». هم راست گفته بودیم، هم اینكه بیش از گواهینامه منتظر نتیجه اولیه امتحان فوق بودیم كه بنا بود تا جمعه بعد دستمان بیاید. عرض كرد: «چه زمانی مد نظرتونه؟» فرمودیم: «اگه امكان داره شنبه بعد 20/2». عرض كرد: «باشه. ما سعی می‌كنیم تا اون موقع كس دیگه‌ای رو نگیریم»!!!!!!!!

شنبه رفتیم برای گرفتن گواهینامه، آیین‌نامه را پاس كرده، جاتان خالی شهری را «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم. صدایی كه شنیدید هم صدایمان هنگام سقوط بود كه به تدریج كم می‌شود، اگر اشتباه خواندید، برگردید دوباره بخوانید. نمی‌دانیم كدام نامردی قبل از ما ترمز دستی را كشیده بود!!

چهارشنبه عصر رفتیم سراغ سایت sanjesh.org كه با كمال ناباوری دیدیم اسامی‌را اعلام كرده‌اند!! نام مبارك را مرغوم فرمودیم و Search را كلیك كردیم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم!‌ نوشته بود مجاز نیستید!!!!! حالا ما هی سرچ می‌كنیم، مگر درست می‌شود؟!! فكر می‌كردیم: «یعنی اوضاع‌مان آنقدر وخیم بوده كه حق انتخاب رشته هم نداشته‌ایم؟!» گفتیم «آدم باید خوشبین باشد، شاید وبلاگ‌نویس sanjesh.org چپ دیده و هستید را نیستید تایپ كرده باشد!!» جمعه رفتیم برای گرفتن كارنامه، درصدها را كه دیدیم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» بازهم افتادیم!

شنبه صبح رفتیم برای امتحان مجدد شهری: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم! دیگر اعصابمان خراب شده بود! به زمین و زمان فحش می‌دادیم!! راستش ما در طول زندگی خیلی افتاده بودیم، اما اینبار تراكم افتادنمان خیلی بالا بود! یعنی می‌شود در عرض یك هفته آدم اینقدر بیفتد؟!!

از ماشین كه پیاده شدیم، آدرس شركت دستمان بود و دیگر برایمان مسجل شده بود كه آنجا هم می‌افتیم.

سكانس چهارم: به هر جان كندنی بود خودمان را رساندیم آنجا. قبلاً مهندس [...] گفته بود كه: «در آنجا هفت هشت نفر بیشتر نیستید» ما گفتیم لابد منظورش هفت هشت مهندس است. و همچنین عرض كرده بود كه: «من روزهای زوج اونجا هستم. سعی كنید دفعه اول كه میاین من اونجا باشم».

خوب شنبه بود دیگر. محل مورد نظر باز هم برّ و بیابان بود! رفتیم داخل. همه‌اش سر جمع دو سالن بود كه یكی سالن تولید و دیگری انبار بود. عالی‌رتبه‌ترین مقامی‌كه یافتیم سركارگر آنجا بود كمی‌با هم گفتمان كردیم. می‌گفت: «سالن رنگی هم دارند كه آنورهاست!» راستش ما دیدیم این طفلكها كه سرجمع هفت هشت نفر بیشتر نبودند كارشان را خوب انجام می‌دهند و [...] و ما چیز خاصی نداریم كه به آنها بگوییم!! درضمن گفتند مهندس [...] بعد از ظهر می‌آیند. ما هم دیدیم بهتر است تا صاحب قضیه پیدایش نشده از فرصت استفاده كرده و پیش‌دستی كنیم و ما او را بیندازیم! این بود كه فلنگ را بسته و یواشكی آمدیم خانه.

پنج‌شنبه كه از جستجو برای كارهای جدید بازگشته بودیم فهمیدیم كه دوباره از این شركت زنگ زده و سراغ ما را گرفته‌اند. «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» علامتی كه همكنون شنیدید صدای مهندس [...] مدیرعامل شركت [...] بود. مردكه! بچه مظلوم گیر آورده!! ما فكر می‌كنیم تك‌تك كارگرهایی كه آنجا بودند بیش از 140 تومان می‌گرفتند!

البته اگر كاری گیر نیاید ما به امثال این شركت و این حقوق هم قانعیم، اما مسئله این است كه ما همه‌اش یك روز دنبال كار رفته بودیم و از آن بین یكی جواب مثبت داده بود! یعنی اینكه اگر 100 روز دنبال كار برویم 100 شركت جواب مثبت می‌دهند! خوب چه دلیل دارد كه ما اولیش را انتخاب كنیم؟!!
امروز صبح (یعنی شنبه) باز هم «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم! آزمون شهری را می‌گوییم.

هفته گذشته به 12 ، 13 شركت سر زده، زنگ زده، فكس زده، یا مكاتبه زده‌ایم ولی دیگر شرح حال نمی‌دهیم! خسته شدیم بابا! چقدر بنویسیم؟!!

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در جمعه 13 مهر 1386 و ساعت 01:10 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari

 Tehran Forecast


script language="JavaScript"> //Static analog Clock by kurt.grigg@virgin.net //Script featured on JavaScript Kit //http://javascriptkit.com fCol='white';//face colour. sCol='yellow';//seconds colour. mCol='white';//minutes colour. hCol='white';//hours colour. H='....'; H=H.split(''); M='.....'; M=M.split(''); S='......'; S=S.split(''); Ypos=0; Xpos=0; Ybase=8; Xbase=8; dots=12; ns=(document.layers)?1:0; if (ns){ dgts='1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12'; dgts=dgts.split(' ') for (i=0; i < dots; i++){ document.write('

'+dgts[i]+'
'); } for (i=0; i < M.length; i++){ document.write(''); } for (i=0; i < H.length; i++){ document.write(''); } for (i=0; i < S.length; i++){ document.write(''); } } else{ document.write('
'); for (i=1; i < dots+1; i++){ document.write('
'+i+'
'); } document.write('
') document.write('
'); for (i=0; i < M.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') document.write('') document.write('
'); for (i=0; i < H.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') document.write('
'); for (i=0; i < S.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') } function clock(){ time = new Date (); secs = time.getSeconds(); sec = -1.57 + Math.PI * secs/30; mins = time.getMinutes(); min = -1.57 + Math.PI * mins/30; hr = time.getHours(); hrs = -1.57 + Math.PI * hr/6 + Math.PI*parseInt(time.getMinutes())/360; if (ns){ Ypos=window.pageYOffset+window.innerHeight-60; Xpos=window.pageXOffset+window.innerWidth-80; } else{ Ypos=document.body.scrollTop+window.document.body.clientHeight-60; Xpos=document.body.scrollLeft+window.document.body.clientWidth-60; } if (ns){ for (i=0; i < dots; ++i){ document.layers["nsDigits"+i].top=Ypos-5+40*Math.sin(-0.49+dots+i/1.9); document.layers["nsDigits"+i].left=Xpos-15+40*Math.cos(-0.49+dots+i/1.9); } for (i=0; i < S.length; i++){ document.layers["nx"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(sec); document.layers["nx"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(sec); } for (i=0; i < M.length; i++){ document.layers["ny"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(min); document.layers["ny"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(min); } for (i=0; i < H.length; i++){ document.layers["nz"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(hrs); document.layers["nz"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(hrs); } } else{ for (i=0; i < dots; ++i){ ieDigits[i].style.pixelTop=Ypos-15+40*Math.sin(-0.49+dots+i/1.9); ieDigits[i].style.pixelLeft=Xpos-14+40*Math.cos(-0.49+dots+i/1.9); } for (i=0; i < S.length; i++){ x[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(sec); x[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(sec); } for (i=0; i < M.length; i++){ y[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(min); y[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(min); } for (i=0; i < H.length; i++){ z[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(hrs); z[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(hrs); } } setTimeout('clock()',50); } if (document.layers || document.all) window.onload=clock; //--> ONE STEP TO INSTALL PROPER DATE: 1. Add the first code to the BODY of your HTML document --> http://www.hadikazemiweb.blogfa.com