تبلیغات
طنز و حکمت
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ من چیست؟






آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
1 2 3 4 5 6

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

جمعه 13 مهر 1386
داستان طنز

۳) شرکت [...]

زمینه فعالیت: والله ما كه نفهمیدیم!

طریقه آشنایی: آگهی روزنامه

در آگهی روزنامه شهرستانی بعنوان محل كار نوشته شده بود كه اگر افتخار می‌دادیم و می‌رفتیم حدوداً هر روز ۱۴ ساعت در راه می‌بودیم تا به محل كار برسیم، بنابراین از اولش هم روی این شركت زیاد حساب نمی‌كردیم. اصولاً ما خیلی‌ها را تحویل نمی‌گیریم، یكی‌اش هم همین شركت است.

ما به شركتهای 2 و 3 و 4 در یك روز سر زدیم. از شركت 2 كه آمدیم بیرون یك‌ راست رفتیم سراغ این یكی، البته دفتر مركزیش در تهران.

در آگهی‌ها معمولاً اشاره‌ای به نوع فعالیت شركت نمی‌شود، خانمهای منشی هم ماشاءالله آنقدر تند تند حرف می‌زنند و خداحافظی می‌كنند كه نگو! گویی توطئه‌ای است كه ما را حتماً بكشانند آنجا! بنابراین وقتی برای استخدام به جایی مراجعه می‌كنیم، نوعاً نمی‌دانیم كدام گوری داریم می‌رویم مگر آنكه خلافش ثابت شود!

راستش ساختمانی كه دفتر این شركت در آنجا مستقر است بیش از حد تابلو است، ولی ما به دلایل امنیتی نمی‌توانیم خیلی قضیه را بشكافیم! اما همین‌قدر بگوییم كه واحدهای این ساختمان تجاری حالتی شبیه به اتاقهای هتل دارند، یعنی واحدهای دربسته‌ای هستند با درهای چوبی كوچك، و هر واحد متعلق به شركتی است كه اگر دوست داشت در را باز می‌گذارد و الا عموماً درها بسته‌اند. حالا بماند كه در طبقه موردنظر هرچه گشتیم واحد مزبور را نیافتیم و نهایتاً دریافتیم كه باید از یك پنجره‌ای پرید آنور تا به محل حادثه رسید!!

خلاصه به هر جان كندنی بود واحد را پیدا كردیم و زنگ زدیم.

نوجوانی پیرهن مشكی با موهایی كه دور از جان انگار گاو لیس زده باشد و در چشمهایش می‌شد خیلی چیزها را دید[!!] درب را گشود. عرض كرد: «بله». وسعت واحد آنقدر زیاد بود كه از همان لای در تقریباً كل دفتر پیدا بود. فرمودیم: «در رابطه با آگهی استخدام اومدم». نوجوان به كناری رفت و همزمان یكی از خانمهایی كه لابلای در بود ما را به داخل فراخواند.

داخل كه رفتیم دیدیم یك كامپیوتر اینور است و یكی آنور، و پشت هر كدام یك خانم. خانمها نمی‌دانیم مقنعه یا روسری یا چه داشتند، خلاصه مو نداشتند! (گیج نشویدها.. هنوز هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده). یك جوانكی هم آنجا نشسته بود كمی‌تُپل‌مُپل با عینك گرد و باقی قضایا، از آن تیپهایی كه تخصصشان این است كه فرزند ابوی‌شان هستند!

یكی از خانمها بعد از ادای احترام عرض كرد: «اون اتاق تشریف داشته باشید». تشریف بردیم آن اتاق. خالیِ خالی بود، یعنی خالی از آدم، و الا خیلی چیزها آنجا بود، از جمله یك میز پدر مادر داری كه چرم‌دوزی رویش عین بالش بود! حالا ما را می‌گویید؟! هنوز نمی‌دانیم این شركت چه غلطی می‌كند! حسابی دور و اطرافمان را نگاه كردیم،‌ دیدیم به در و دیوار سنگ و كلوخ از انواع مختلف چسبانده‌اند و روی یك فیبری نوشته شده Art Stone [...] قضیه را گرفتیم، این تشكیلات كوه می‌كنند. یك 5 دقیقه‌ای آنجا تشریف داشتیم تا خانم مربوطه آمدند با یك ورق كاغذ در دست. كاغذ را تقدیم كردند و بال‌بال می‌زدند كه برای‌مان خودكار هم بیاورند، فرمودیم: «خودكار داریم». یك چیزهایی عرض كرد و رفت.

فرم را كه ملاحظه فرمودیم دیدیم بالایش نوشته: «درخواست استخدام در شركت الكل‌سازی [...]»!!! بعد از مدتی سرگشتگی شروع به پر كردن فرم طبق روال گذشته نمودیم. یك سؤال دیدیم كه دیگر جوش آوردیم، نوشته بود:‌ «آیا حاضرید سفته یا چك در اختیار شركت قرار دهید»!! با صدای بلند فریاد زدیم در دلمان: «مردكه مگر دزد گرفته‌ای؟!! آمده‌ایم كار كنیم. سفته و چك دیگر چه صیغه‌ای است؟!!»
كمی‌رفتیم پایین‌تر دیدیم قسمتی در نظر گرفته شده برای مشخص كردن اینكه جزء خانواده شهدا، ایثارگران و... هستیم یانه؟ با خودمان گفتیم: شركت خصوصی كه این چیزها را در فرمش بگنجاند لابد یك اعتقاداتی دارند رؤسایش، خوب شد ریشمان را صاف و صوف نكرده‌ایم و اگر طرف با ذره‌بین به جان فك و آرواره‌هایمان بیفتد یك چیزهایی آیدش می‌شود! در همین افكار بودیم كه یكدفعه یك پاچه‌ای در راهرو توجه‌مان را جلب كرد! پاچه‌ای گشاد، بنفش رنگ، با پارچه‌ای شل و ول و لَخت عین كفنی‌های كافور نزده!

نگاه كه كردیم (البته زیاد نگاه نكردیم‌ها...) دیدم آقایی است با كفش نوك‌تیز، شلوار پاچه گشاد بنفش رنگ، دور از جان كمر باریك، با موهای بلند طلایی یا قهوه‌ای یا آجری رنگ،‌ و گوشوار حلقه‌ای در گوش!! شنیده بودیم می‌گوین آخر زمان آقایان شبیه خانمها می‌شوند و برعكس، اما باور نمی‌كردیم! فرمودیم (در دلمان): «آخر زمان شده! آقا هم اینقدر خانم می‌شود؟!!»

فرم را پر كردیم و رفتیم بیرون دادیم به یكی از خانم منشی‌ها. بعد از آن آقایی كه فرزند پدرشان بودند و آن خانم منشی پرسیدیم: «ببخشید من هنوز نمی‌دونم برای چه كاری فرم پر كردم، اول كه اومدم داخل فكر كردم كار شركت در زمینه سنگهای تزئینیه ولی فرم برای كارخونه الكل‌سازی بهم دادین! می‌شه یه توضیحی بدین؟» این آقا و خانم مدام روی دست هم بلند می‌شدند كه به ما توضیح دهند قضیه چیست، ولی زبانشان قاصر بود! آقای فرزند پدر عرض می‌كرد: «ما شركت بزرگی هستیم در زمینه‌های مختلف كار می‌كنیم... الكل‌سازی به اون شكل نیست كه[!]، سرم و تجهیزات انتقال خون و... فكر می‌كنم شما رو برای راه‌اندازی كارخونه می‌خوان». فرمودیم: «پس هنوز كارخونه راه نیفتاده؟» خانم عرض كرد: «چرا راه افتاده، اونجوری كه نه!!» خلاصه بنا شد ما مدتی در همان اتاق كذایی تشریف داشته باشیم تا آقایی كه هنوز ما را زیارت نكرده‌اند و در آن یكی اتاق دربسته مهمان دارند، برایمان توضیح دهند.

در طول این مدت آن آقای پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند، چند بار بین آنجا و اتاق مهمانی[!] رفت و آمد كرد!! یكی از خانمها فرم ما را برد داخل اتاق مهمانی و پس از مدتی برگشت و عرض كرد: «این قسمت را حتماً پر كنید(اشاره به قسمت حداقل حقوق درخواستی كه مرقوم فرموده ‌بودیم: مطابق ضوابط شركت)». فرمودیم: «خوب من چقدر بزنم؟! هرچی بیشتر بهتر». عرض كرد: «حالا همون حداقل مقداری كه مد نظرتونه». ما هم دیدیم اینها جنبه ندارند، نامردی نكردیم و نوشتیم 250000 تومان.

حدود سه ربع منتظر بودیم تا مهمانی حضرت آقا تمام شود! در همین اثنا آن آقای پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند چند بار دیگر رفت و آمد كرد و نهایتاً در كمال ناباوری مشاهده فرمودیم كه نامبرده در حال پوشیدن لباسی سیاه رنگ، بسیار شبیه به مانتو می‌باشد و پس از چندی یك چیزی شبیه به روسری، شال، چه‌می‌دانیم چه، سرش كرد و رفت!!!!

نه دیگر! یك چیزی هم از آخر زمان گذشته. مردكه! مو گیس می‌كنی، بخورد توی سرت، پاچه‌ات گشاد است به درك، گوشوار می‌پوشی به جهنم، دیگر مانتو و روسری پوشیدنت چه بود؟؟!!

بعد از چند بار غرغر به مناسبت تاخیر آقای مهماندار، ناچار به حالت قهر از آنجا زدیم بیرون. منشی مربوطه به‌ پایمان افتاد بلكه صبر كنیم تا آقای مهماندار را در جریان بگذارد. ما هم فرمودیم: «اگر كاری داشتند تماس بگیرند.» دوباره التماس كرد، ما هم دلمان به رحم آمد و ایستادیم. رفت داخل و برگشت و عرض كرد: «با شما تماس می‌گیریم.»

با توجه به اینكه اصلاً به‌شان رو نداده‌ایم، این جماعت نیز هنوز موفق به عرض ارادت نگردیده‌اند!

ادامه دارد

نوشته شده توسط سینا ساعت 12:10 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 13 مهر 1386
داستان طنز

۴) شرکت [...]

زمینه فعالیت: تهویه مطبوع

طریقه آشنایی: آگهی روزنامه

سكانس اول: از شركت 3 كه با عصبانیت خارج شدیم، یك راست آمدیم سراغ این یكی. خانمی‌كمی‌جا افتاده منشی بود. ما را هدایت كرد به اتاقی دیگر، دیدیم دور از جان یك پسره‌ای هم پیش از ما نشسته آنجا و دارد فرم پر می‌كند. ما هم مشغول شدیم! یك دفعه یك آقایی كه ظاهرش شباهت غریبی به همان آقای پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مورد 3 داشت، با این تفاوت كه این یكی بدون گوشوار و موهایش هم كمی‌تاس‌تر از ما بود، وارد شد و ادای احترام كرد. بعد آن جوانكی كه پیش از ما فرم پر می‌كرد فرم را تحویل داد و یك صحبت‌هایی بین طرفین رد و بدل شد. فهمیدیم كه طرف كارشناس ارشد است از دانشگاه [...] و باقی قضایا كه كلی عصبانی شدیم! بعد او رفت و ما فرم را تحویل دادیم.

یك چیزهایی هم از ما پرسید، ازجمله خواست قسمتهای اصلی یك سیستم تبرید (مثلاً یخچال) را برایش شرح دهیم تا یاد بگیرد، ماهم بعد از كمی‌مِن و مِن یك چیزهایی بین یخچال و نیروگاه سر هم كردیم و تحویلش دادیم (آخر یخچال و نیروگاه خیلی شبیه هم‌اند. اِ.. راست می‌گوییم بابا، چرا فحش می‌دهید؟!) اما فوری فهمیدیم چه فرمایشی كردیم و سر و ته قضیه را بلافاصله هم آوردیم تا مبادا مطلب در ذهن آن طفلك غلط جا بگیرد و پس‌فردا مدیون باشیم.

بعد از تبادل یك سری صحبتهای ناموسی، عرض كرد: «شما اینجا (در قسمت میزان حقوق درخواستی) نوشته‌اید مطابق ضوابط شركت! ضوابط شركت ما ماهی 140000 تومان خالص حقوق دریافتی است، البته 3 ماه اول چون حالت كارآموزی دارد 110000 تومان است، شما با این میزان موافقید؟» ما هم كه «كار ندیده» بودیم یك چیزهایی در مایه‌های «بله» فرمودیم. بعد عرض كرد: «ما اینجا سفته هم می‌گیریم كه شما اگر بخواهید بروید جای دیگر باید 6 ماه قبل از رفتن استعفاء دهید تا ما بتوانیم نیرو جایگزین كنیم. شما حاضرید سفته بگذارید؟» ما هم كمی‌احساس مهم بودن به‌مان دست داد و قسمتی از فحش‌هایی كه به شركت 3 داده بودیم پس گرفتیم، و فرمودیم: «بله». عرض كرد: «سفته حول و حوش دو سه میلیون می‌گیریم چون كسانی بوده‌اند كه رفته‌اند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند... » فرمودیم: «مانعی ندارد!!»

سكانس دوم: روزی از زیارت رفیق «چاخ»‌مان كه باز هم مرخصی گرفته بود و ... برگشتیم. دیدم اهل بیت می‌گویند: احدی از شرکت [...] زنگ زده و پیغام گذاشته كه با آنها تماس بگیرید.

حالا همه این تحولات در زمانی اتفاق می‌افتاد كه ما منتظر نتیجه كنكور كارشناسی ارشد بودیم، و ته دلمان می‌گفتیم بهتر است كار پیدا نشود، آن هم كاری اینچنین كه طبق عرایض آن آقاهه چنانچه می‌خواستیم اول مهر سر كلاس فوق باشیم، باید پیش از استخدام استعفاء می‌دادیم!! خلاصه تماسی گرفتیم و قرار شد به‌شان سر بزنیم.

سكانس سوم: به‌شان سر زدیم. نمی‌دانیم یك ذره خاك از كدام گوری بلند شده بود كه رفت داخل گلوی مباركمان و به محض ورود به شركت یك ریز سرفه می‌زدیم، آن هم به مدت نیم ساعت. نامردها، كسی آنجا یك لیوان آب هم نداد دستمان! منشی هم منشی‌های جا نیفتاده!!

ما این دفعه حواسمان را خیلی جمع كرده بودیم، آخر می‌دانید استخدام شدن یك جورهایی شبیه به مبارزه است! باید حركت بعدی حریف را پیش‌بینی كنید تا كم نیاورید. دوباره رفتیم اتاق قبلی پیش ‌آقای قبلی. آقای قبلی ادای احترام كرد و رفت داخل راهرو ظاهراً دنبال كسی، ما هم از فرصت استفاده كرده و اتاق را حسابی و بسیار تیزبینانه برانداز كردیم. همزمان كه مشغول پیش‌بینی حركات بعدی و حتی بعدی‌تر حریف بودیم، صدای آقای قبلی به گوشمان آمد كه كسی را صدا می‌زد و می‌گفت:‌ «آقای مهندس! تشریف بیارین». فوری دوزاری‌مان افتاد، كسی را صدا می‌زد كه بیاید با ما مصاحبه كند. مشغول مرور سوالات احتمالی مهندس فوق بودیم كه آن آقا دوباره طرف را صدا زد: «آقای مهندس! تشریف بیارین». حالا ما هزار چیز در ذهن‌مان می‌گذرد، یكی‌ا‌ش هم اینكه: «پس این مهندس كدام گوری است كه تشریف نمی‌آورد؟!!»

همچنان اوضاع را زیر نظر داشته و مشغول تحلیل بودیم كه ناگهان آقای قبلی در آستانه در ظاهر شد، سیخ سیخ در چشمانمان نگاه كرد و عرض كرد: «آقای مهندس! تشریف بیارین». ما با یك حركت پیش‌بینی نشده مواجه شده بودیم! «یعنی منظور این مردكه چیست؟!!» كمی‌مكث كرده، سرمان را خارانده و: «مَااااااااا....!! ما را می‌گوید؟!» آخر اولین بار بود كه ما را اینجوری صدا می‌زدند! پیش از این هركس به‌مان می‌گفت: «مهندس» داشت سیخ می‌زد، كلاس می‌گذاشت، متلك می‌گفت،... خلاصه شوخی می‌كرد! ولی این یكی لحنش خیلی خفن بود! كلی به‌مان برخورد.

ما را برد داخل اتاق دیگری پیش یك آقای بشدت غضبناك به نام مهندس [...]، مدیرعامل شركت!! حالا در تمام این مدت ما همچنان داشتیم سرفه می‌فرمودیم. ما چیزی حول و حوش ۲۰ دقیقه جلوی چشم ایشان نشسته بودیم و سرفه می‌زدیم، و نامبرده هم كاغذی را خط خطی می‌كرد! بالاخره كار ما و ایشان تمام شد و شروع به گفتگو كردیم! بعد از مختصری تكرار مكررات، آدرسی داد و كروكی‌ای كشید و... كه شنبه 17/2 بیایید اینجا مشغول شوید و بعد از چند روز مدارك و «سفته» را ازتان می‌گیریم.

ما هم كه نمی‌خواستیم گیر بیفتیم فرمودیم: «اگه امكان داره كمی‌دیرتر بیام، چون الان دنبال كارهای گواهینامه هستم و ...». هم راست گفته بودیم، هم اینكه بیش از گواهینامه منتظر نتیجه اولیه امتحان فوق بودیم كه بنا بود تا جمعه بعد دستمان بیاید. عرض كرد: «چه زمانی مد نظرتونه؟» فرمودیم: «اگه امكان داره شنبه بعد 20/2». عرض كرد: «باشه. ما سعی می‌كنیم تا اون موقع كس دیگه‌ای رو نگیریم»!!!!!!!!

شنبه رفتیم برای گرفتن گواهینامه، آیین‌نامه را پاس كرده، جاتان خالی شهری را «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم. صدایی كه شنیدید هم صدایمان هنگام سقوط بود كه به تدریج كم می‌شود، اگر اشتباه خواندید، برگردید دوباره بخوانید. نمی‌دانیم كدام نامردی قبل از ما ترمز دستی را كشیده بود!!

چهارشنبه عصر رفتیم سراغ سایت sanjesh.org كه با كمال ناباوری دیدیم اسامی‌را اعلام كرده‌اند!! نام مبارك را مرغوم فرمودیم و Search را كلیك كردیم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم!‌ نوشته بود مجاز نیستید!!!!! حالا ما هی سرچ می‌كنیم، مگر درست می‌شود؟!! فكر می‌كردیم: «یعنی اوضاع‌مان آنقدر وخیم بوده كه حق انتخاب رشته هم نداشته‌ایم؟!» گفتیم «آدم باید خوشبین باشد، شاید وبلاگ‌نویس sanjesh.org چپ دیده و هستید را نیستید تایپ كرده باشد!!» جمعه رفتیم برای گرفتن كارنامه، درصدها را كه دیدیم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» بازهم افتادیم!

شنبه صبح رفتیم برای امتحان مجدد شهری: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم! دیگر اعصابمان خراب شده بود! به زمین و زمان فحش می‌دادیم!! راستش ما در طول زندگی خیلی افتاده بودیم، اما اینبار تراكم افتادنمان خیلی بالا بود! یعنی می‌شود در عرض یك هفته آدم اینقدر بیفتد؟!!

از ماشین كه پیاده شدیم، آدرس شركت دستمان بود و دیگر برایمان مسجل شده بود كه آنجا هم می‌افتیم.

سكانس چهارم: به هر جان كندنی بود خودمان را رساندیم آنجا. قبلاً مهندس [...] گفته بود كه: «در آنجا هفت هشت نفر بیشتر نیستید» ما گفتیم لابد منظورش هفت هشت مهندس است. و همچنین عرض كرده بود كه: «من روزهای زوج اونجا هستم. سعی كنید دفعه اول كه میاین من اونجا باشم».

خوب شنبه بود دیگر. محل مورد نظر باز هم برّ و بیابان بود! رفتیم داخل. همه‌اش سر جمع دو سالن بود كه یكی سالن تولید و دیگری انبار بود. عالی‌رتبه‌ترین مقامی‌كه یافتیم سركارگر آنجا بود كمی‌با هم گفتمان كردیم. می‌گفت: «سالن رنگی هم دارند كه آنورهاست!» راستش ما دیدیم این طفلكها كه سرجمع هفت هشت نفر بیشتر نبودند كارشان را خوب انجام می‌دهند و [...] و ما چیز خاصی نداریم كه به آنها بگوییم!! درضمن گفتند مهندس [...] بعد از ظهر می‌آیند. ما هم دیدیم بهتر است تا صاحب قضیه پیدایش نشده از فرصت استفاده كرده و پیش‌دستی كنیم و ما او را بیندازیم! این بود كه فلنگ را بسته و یواشكی آمدیم خانه.

پنج‌شنبه كه از جستجو برای كارهای جدید بازگشته بودیم فهمیدیم كه دوباره از این شركت زنگ زده و سراغ ما را گرفته‌اند. «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» علامتی كه همكنون شنیدید صدای مهندس [...] مدیرعامل شركت [...] بود. مردكه! بچه مظلوم گیر آورده!! ما فكر می‌كنیم تك‌تك كارگرهایی كه آنجا بودند بیش از 140 تومان می‌گرفتند!

البته اگر كاری گیر نیاید ما به امثال این شركت و این حقوق هم قانعیم، اما مسئله این است كه ما همه‌اش یك روز دنبال كار رفته بودیم و از آن بین یكی جواب مثبت داده بود! یعنی اینكه اگر 100 روز دنبال كار برویم 100 شركت جواب مثبت می‌دهند! خوب چه دلیل دارد كه ما اولیش را انتخاب كنیم؟!!
امروز صبح (یعنی شنبه) باز هم «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتادیم! آزمون شهری را می‌گوییم.

هفته گذشته به 12 ، 13 شركت سر زده، زنگ زده، فكس زده، یا مكاتبه زده‌ایم ولی دیگر شرح حال نمی‌دهیم! خسته شدیم بابا! چقدر بنویسیم؟!!

نوشته شده توسط سینا ساعت 12:10 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در جمعه 13 مهر 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 13 مهر 1386
نفهم

یه روز یه معلم سر كلاس گفت: هر كی نفهمه بلند شه؟

یه پسره بلند شد و گفت: آقا اجازه ما نفهم نیستیم ولی میخواستیم كه شما تنها نباشید!

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 13 مهر 1386
پول

ایرج كلانخواه جوان بود و خیلی هم حرص پول میزد. روزی از یك كف‌بین كه می‌گفتند معتبر است پرسید: آیا من همیشه از بی‌پولی نالان خواهم بود؟

او هم كف دستش را نگاه كرد و بعد از مدتی غور گفت: نه، فقط تا پنجاه سالگی.

ایرج خوشحال شد و پرسید: یعنی بعد از پنجاه سال پولدار میشوم؟

كف‌بین گفت: نه، بعد از پنجاه سال دیگه به بی‌پولی عادت می‌كنی!

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 13 مهر 1386
عقل

آقا میرزا یعقوب حقه‌باز كبیری بود كه به اصطلاح گنجشك را در هوا رنگ می‌كرد و جای قناری میفروخت.

روزی با روشن ضمیر كه جوان ساده‌دلی بود در رستوران داشت نهار می‌خورد. سه ماهی كوچك سفارش داده بود كه پس از خوردن هر كدام، كله ماهی را در كاغذی می‌پیچید و در جیب می‌گذاشت و كنجكاوی جوان را برانگیخته بود.

آقا میرزا یعقوب گفت: كله ماهی هوش انسان را زیاد می‌كند، من حاضرم چندتا از اینها را به تو بفروشم تا امتحان كنی. روشن ضمیر یك دلار داد و اولی را خورد. دید هیچ اثری نكرد.

میرزایعقوب گفت: شاید دومی را بخوری عقل به كله‌ات بیاید. روشن ضمیر یك دلار دیگر هم داد و دوم را گرفت و خورد. باز اثر نكرد.

میرزایعقوب گفت: سومی حتما اثر می‌كند. روشن ضمیر باز یك دلار دیگر هم داد و سومی را گرفت. ولی كم كم داشت سوءظن پیدا می‌كرد. گفت: نكنه داری سر من كلاه می‌گذاری؟

میرزایعقوب گفت: نگفتم عقل تو كله‌ات میاد؟ داری كم كم باهوش می‌شی!

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 13 مهر 1386
ملا

روزی ملا به گرمابه رفت و بعد از آنكه خود را شست و خشك كرد یك دست نماز هم گرفت. دم در گرمابه‌دار از او پرسید: آقا شما چی داشتید؟

ملا پاسخ داد: حمام كردم و بعد هم یك دست نماز گرفتم.

گرمابه دار گفت: 2 قران برای حمام و 2 قران برای دست نماز.

ملا جواب داد كه: چرا 2 قران برای دست نماز؟

گرمابه دار گفت: همین كه هست.

ملا بلافاصله فشاری به خود آورد و باد صداداری از خود خارج كرد و بعد هم مضفرانه گفت: دست نماز مال خودت. حالا حساب من می‌شود 2 قران بابت حمام!

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 13 مهر 1386
شان

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه میخواست من را عوض كند.

مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازی نكنم، در سهام سرمایه‌گذاری كنم و حتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم!

دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست!

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 13 مهر 1386
اسرار در طویله

مردی با یك زن صاحب جمال و زیبا ازدواج كرد. نام او را پرسید، او گفت: نام من حمار است!

مرد گفت: این نام را عوض كن، حمار به معنی خر است و نام خوبی نیست.

زن اسم خود را عوض نمود و گذاشت قاطر!

شوهرش گفت: این دفعه نام تو از اول بهتر شده است اما از طویله خارج نشده‌ای!

نوشته شده توسط سینا ساعت 01:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari

 Tehran Forecast


script language="JavaScript"> //Static analog Clock by kurt.grigg@virgin.net //Script featured on JavaScript Kit //http://javascriptkit.com fCol='white';//face colour. sCol='yellow';//seconds colour. mCol='white';//minutes colour. hCol='white';//hours colour. H='....'; H=H.split(''); M='.....'; M=M.split(''); S='......'; S=S.split(''); Ypos=0; Xpos=0; Ybase=8; Xbase=8; dots=12; ns=(document.layers)?1:0; if (ns){ dgts='1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12'; dgts=dgts.split(' ') for (i=0; i < dots; i++){ document.write('

'+dgts[i]+'
'); } for (i=0; i < M.length; i++){ document.write(''); } for (i=0; i < H.length; i++){ document.write(''); } for (i=0; i < S.length; i++){ document.write(''); } } else{ document.write('
'); for (i=1; i < dots+1; i++){ document.write('
'+i+'
'); } document.write('
') document.write('
'); for (i=0; i < M.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') document.write('') document.write('
'); for (i=0; i < H.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') document.write('
'); for (i=0; i < S.length; i++){ document.write('
'); } document.write('
') } function clock(){ time = new Date (); secs = time.getSeconds(); sec = -1.57 + Math.PI * secs/30; mins = time.getMinutes(); min = -1.57 + Math.PI * mins/30; hr = time.getHours(); hrs = -1.57 + Math.PI * hr/6 + Math.PI*parseInt(time.getMinutes())/360; if (ns){ Ypos=window.pageYOffset+window.innerHeight-60; Xpos=window.pageXOffset+window.innerWidth-80; } else{ Ypos=document.body.scrollTop+window.document.body.clientHeight-60; Xpos=document.body.scrollLeft+window.document.body.clientWidth-60; } if (ns){ for (i=0; i < dots; ++i){ document.layers["nsDigits"+i].top=Ypos-5+40*Math.sin(-0.49+dots+i/1.9); document.layers["nsDigits"+i].left=Xpos-15+40*Math.cos(-0.49+dots+i/1.9); } for (i=0; i < S.length; i++){ document.layers["nx"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(sec); document.layers["nx"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(sec); } for (i=0; i < M.length; i++){ document.layers["ny"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(min); document.layers["ny"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(min); } for (i=0; i < H.length; i++){ document.layers["nz"+i].top=Ypos+i*Ybase*Math.sin(hrs); document.layers["nz"+i].left=Xpos+i*Xbase*Math.cos(hrs); } } else{ for (i=0; i < dots; ++i){ ieDigits[i].style.pixelTop=Ypos-15+40*Math.sin(-0.49+dots+i/1.9); ieDigits[i].style.pixelLeft=Xpos-14+40*Math.cos(-0.49+dots+i/1.9); } for (i=0; i < S.length; i++){ x[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(sec); x[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(sec); } for (i=0; i < M.length; i++){ y[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(min); y[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(min); } for (i=0; i < H.length; i++){ z[i].style.pixelTop =Ypos+i*Ybase*Math.sin(hrs); z[i].style.pixelLeft=Xpos+i*Xbase*Math.cos(hrs); } } setTimeout('clock()',50); } if (document.layers || document.all) window.onload=clock; //--> ONE STEP TO INSTALL PROPER DATE: 1. Add the first code to the BODY of your HTML document --> http://www.hadikazemiweb.blogfa.com